بسمک یا رب
خسته بودم ...از این که صندلی خالی میبینم خوشحال شدم ...
نشستم :
صدای گوشیش بلند بود ...رپ بود ...
تند میخوند نمیفهمیدم چی میخونه اما انگار مثل پتک میکوبیدنش تو سرم ...
گفتم ببخشید خانم میشه خاموشش کنید ..
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت ...سر و وضعمو برانداز کرد و گفت : همتون اینجوری هستین ..خشک تعصبی ..اصلا رپ گوش دادی تا حالا؟ ...نذاشتن دم دستت باشه ک گوش بدی که ...شماها تو انتخاب خودتونو آزاد نمیذارین فقط حرف ی عده براتون سنده و ...
گیج بودم نمیفهمیدم برا چی اینقدر طولش میده /؟؟میتونست بگه نمیخوام خاموش کنم ! گفتم دعوا نداریم که :
گفت: نه شماها اصلا از زندگیتون لذت نمیبرین ...تو خونواده ای بزرگ شدین که همیشه از لذت ها محرومتون کردن ...برا همین خیلی چیزا به نظرتون بد و عجیبه ...صدای خانمای اطرافم دراومده بود ..یه چیزایی بهش میگفتن ..ولی من رفته بودم تو بحر حرفای اون..
ناخودآگاه رفتم تو فکر...
دیشب باز مهمونی بود و باز آماجی از اعتراضات که چرا باز نیومده ...؟؟
داشتم به همه ی اتفاقات این چند ساله فکر میکردم به همه ی اون لذت هایی ک میگفت و اطرافیان هم لذت میدونستنش ...رپ؟تا حالا رپ گوش دادم !عجب سوالی!هه! :)
مهمونی هایی که عذاب شده بود ...جشن تولدایی که باید از زیرش در میرفتی !!و مامانو راضی میکردی و بهونه جور میکردی ک نمیای ...به یکسالی فکر میکنم ک نرفتم خونه خاله ...
به اون سگشون که همیشه توی دست و پامونه وقتی اونجاییم و شده جزو جدایی ناپذیر خانوادشون ...میگم خب پاشو برو ی ساعت...اما بعد میگم نه بهتره اونا رو دعوت کنم ...
چه قدر سخته وقتی مردا بهت میرسن و دستشونو برای دست دادن دراز میکنن و با دست پس کشیدن تو ی نگاهی بهت میندازن ک انگار جنون گرفتی!!!!
فکر میکردم و تو دلم میگفتم چه قدر خوبه ک راهمو جدا کردم از لذتاشون :)
دختر ساکت شده بود و همچنان صدای موزیکش می اومد!
بهش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم چه خوبه که گذشتم از ظاهرم معلوم نیست :) چه خوبه ک زندگیمو با ظاهرم قضاوت کردی ..
..
ممنون
ادامه مطلب